ميرزا محمد على وفا زواره اى

178

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

قابل « 1 » اسمش عبد الرسول 135 ، از اهالى بلدهء طيّبهء رشت است . در عنفوان جوانى كه عنوان طومار زندگانى است ، از ديار گيلان به عزم سياحت بلدان ، مسافرت اختيار نموده ، اكثر بلاد ايران و بعضى از ممالك هندوستان را به قدم اختيار پيموده و به صحبت علماى هر ديار و عرفاى هر بلد رسيده ، از كف كفايت هريك ساغر معرفت كشيده . فنون رسميّه‌اش مضبوط است و به علوم غريبه ، مربوط . در قرائت كلام اللّه مجيد ، قرّاء سبعه را طفل دبستان خود نشمارد و استادان فنون اعداد و جفر را وقعى نگذارد . سال‌ها ، طالب كيميا بوده ، در آن خيال ، عمر عزيز ، صرف نموده ولى عقاب مقصودش ، چون فرار از نار در بوتهء دل آتشين قرار نگرفتى و چندان‌كه اين ماده در طاستين دماغ ، دمس دادى ، از نفس هوس ، جسد مطلوبش جز زردرويى ، صبغى نپذيرفتى . چون در آن تصعيدش به‌جز آثار تنكيسى نبود و در آيينهء حل و عقدش ، چهرهء مقصود نمىنمود ، به آستان سپهر بنيان سركار شريعتمدار ، قدوة الايام مقتدى الانام - متع اللّه بدوامه الاسلام - كه خاكش ، اكسير سعادت ابدى و هوايش ، كيمياى دولت سرمدى است ، روى آورده ، آتش آن هوس را به آب عنايتش فرونشانيد . سبيكهء مدحتى كه خالص خلاص خلوص است و به صنعت ارادت مخصوص ، بدان نظر كيميا اثر كه محكّ خير و شر است ، معروض آورده ، زرّ طينت خود را از قلب و غش هوا و هوس پرداخت و خود را مورد عنايت جنابش ساخت . در فتنهء كرمان ، اموال و بعضى اشعارش به غارت رفت . در اوايل حال ، « حيران » تخلّص مىكرد . به واسطهء خوابى كه ديد ، او را « قابل » مقرّر داشتند و به حيرت حيرانىاش نگذاشتند . « قابل » ، مقبولش افتاد . الحق ، عارفى ستوده‌احوال است و شاعرى شيرين مقال . به طرز فصحاى متقدّمين ، آشنا است و اين قصيده ، بدين معنى گوا .

--> ( 1 ) - نسخهء گ ، اين بخش را كلا ندارد .